در تاریخ 1315 شمسی دفتری برای ثبت نام توسط آقای حاج زمانی نماینده اداره ی کل فلاحت وصناعت در عمارت چهل ستون اصفهان باز شد و پس از ثبت نام عده ای هنرجو، عمارتی در سمت غربی باغ از مرحوم کازرونی اجاره شده و اولین هنرستان فنی در اصفهان گشایش یافت.
در همان سال مرحوم صوراسرافیل حکمران اصفهان زمین های هنرستان صنعتی که هم اکنون به نام هنرستان ابوذر می باشد را از مالکین متعدد خریداری کرد. این زمین کلا" به مساحت 24000 متر مربع و از قرار هر متر 12 ریال خریداری گردید. اداره صناعت اصفهان که بعدا" به اداره پیشه وهنر تغییر نام داد شروع به ساختن کارگاه کرد که در سال 1315 به پایان رسید و هنرستان به محل جدید انتقال یافت.
هنرستان توسط مرحوم کاظم سیاح که یکی از رجال قاجاریه و در آن موقع رییس اداره پیشه وهنر اصفهان بود اداره می شد. هنرستان در آن هنگام دارای رشته های آهنگری، مکانیکی،درودگری و یک کلاس نقاشی بود که توسط آقای ناصحی اداره می شد. درودگری هم توسط شخصی به نام لئون آقایان که مدتی دوره نجاری جدید را در آلمان گذرانده بود، سرپرستی می شد.
در سال 1318 به دستور مرحوم سیاح شعبه هنرهای دستی مثل خاتم کاری و منبت کاری وقلم زنی وکاشی سازی و زریبافی به رشته های هنرستان اضافه گردید با این تفاوت که هنرجویان سه رشته ی اول با داشتن تصدیق ششم پذیرفته شده و پس از شش سال دوره هنرستان مدرک دیپلم می گرفتند. از جمله هنرجویان ان دوره آقای عباس صفاپور و آقای رستم شیرازی بودند که از مفاخر اصفهان در هنر نقاشی محسوب می شوند.
ولی هنرجویان هنرهای دستی با دیدن دوره دو ساله گواهی نامه مخصوص در رشته مربوطه دریافت می داشتند . ضمناً شعبه نقاشی نیز به دو شعبه تقسیم شد.که یکی شعبه مینیاتور که توسط مرحوم عیسی بهادری و یک شعبه طبیعت و رنگ و روغن که توسط مرحوم نور محمد معیری اداره می شد. این سمت شعبه های نقاشی و هنرهای دستی را هنرستان هنرهای زیبا نامیدند.
آقای عیسی بهادری هنرستان هنرهای زیبا و آقای خلیل اسفندیاری هنرستان فنی را اداره می کردند. ضمنا هنرستان یک نفر رییس آلمانی داشت که برای مدتی شخصی به نام مِسترولف و بعد هم آقای گنادت بودتا بود. این ادامه داشت تا آن که سوم شهریور 1320 پیش آمد و اوضاع ایران به دلیل ورود متفقین به کشور به کلی عوض شد . روسای آلمانی هنرستان توسط شهربانی بازداشت شدند و آقای اسفندیاری استعفا داد.
از این موقع هنرستان به دو قسمت تقسیم شد: یکی هنرستان فنی دارای رشته های آهنگری ودرودگری و دیگری هنرستان دارای رشته های نقاشی مینیاتور و نقاشی طبیعت و نقشه قالی وزریبافی وکاشی سازی ومنبت کاری وخاتم سازی و مجسمه سازی و قلم زنی به نام هنرستان هنرهای زیبا اداره می شد .این وضع ادامه داشت تا هنرستان فنی از وزارت پیشه و هنر مجزا شد و به وزارت فرهنگ انتقال یافت وهنرستان زیبا زیر نظر نخست وزیر قرار گرفت. در این زمان برای تقسیم عمارت موجود بین دو هنرستان مشاجره در گرفت.
آقای بهادری با کمک رئیس اداره ای به نام هنرهای ایرانی که زیر نظر نخست وزیر اداره می شد و رییس آن همسر شمس پهلوی بود می خواست دیواری میان هنرستان ایجاد کند. آن چه از دیوار در روز ساخته می شد توسط هنرجویان هنرستان فنی خراب می شد. تا جایی که به شکایت و حضور رییس کلانتری در محل کشیده شد بالاخره پهلبد (همسر شمس) به اصفهان آمد و پس از مذاکراتی با مهدوی مدیر کل فرهنگ قرار شد کلاس هایی ساخته شده به هنرستان زیبا واگذار شود و ساختمان جدیدی با کلاس های زیاد برای هنرستان فنی ساخته شود .
رئیس هنرستان فنی در آن وقت مهندس ابراهیم طاهبازیان بود و که برای ساختمان جدید فعالیت زیادی نمود و هنرستان مرهون زحمات ایشان می باشد. در سال 1335 هنرستان فنی شعبه های زیادی پیدا کرد: شعبه برق ، اتو ماتیک، جوشکاری ، ریخته گری ، درود گری ، آهن تراشی و رنگرزی و هنرجویان زیادی در این رشته ها به تعلیم پرداختند و دوره هنرستان سه ساله شد یعنی با مدرک سیکل پذیرفته می شدند و پس از سه سال مدرک دیپلم می گرفتند.
در سال 1339 مهندس طاهبازیان برای دوره دیدن به خارج از کشور عزیمت نمود و ریاست هنرستان به مرحوم مهندس مصطفی خوئی محول شد وتا سال 1342 ایشان هنرستان اداره می کرد.
از این تاریخ به بعد به طور کلی هنرستان ها در اصفهان توسعه یافت. دوره تکنولوژی برای دریافت مدرک فوق دیپلم و بعدها دوره تربیت معلم فنی و حرفه ای دایر گردید ضمن اینکه هنرستان های دیگری به نام هنرستان شماره دو ،هنرستان شاه عباس و هنرستان نساجی ساخته شد که اکثرا" اداره کنندگان این هنرستان ها همان هنرجویان اولیه هنرستان مادر بودند. از همین روست که بعد از انقلاب شکوهمند اسلامی و در حال حاضر نیز شاهد گسترش و رشد هنرستان ها در تمامی استان هستیم.
پس از به پایان رسیدن سال اول دبیرستان، زمان آن بود که رشته ای که قصد دارم در آن ادامه تحصیل بدهم را انتخاب کنم.
من به رشته نرم افزار دلبستگی داشتم و شکی نداشتم که باید آن را انتخاب کنم. به ویژه که آن زمان تلویزیون هم یک سریال خارجی به نام «برنامه ای برای جنایت» پخش می کرد که توش مردی که نقش اول را بازی می کرد یک نابغه در دانش کامپیوتر بود
. روشن بود که برای ادامه تحصیل در این رشته باید دبیرستان را ترک کرده و به هنرستان می رفتم.
مانند همین روزگار، در سال 1376 هم عده ای از مردم تصور می کردند بچه های درس نخوان و تنبل که مغرشان ریاضی را درک نمی کند به هنرستان می روند
. با این حال من هیچ ارزشی برای این گونه تصورات خام آن افراد قایل نبودم و مصرانه به دنبال هنرستانی می گشتم که این رشته را ارائه دهد
.
همانگونه که به گمان بسیار می دانید، در هنرستان دو شاخه تحصیلی جداگانه «فنی و حرفه ای» و «کار و دانش» وجود دارد و به دانش آموزان شاخه «فنی و حرفه ای» هنرجو و به دانش آموزان شاخه «کار و دانش» هنرآموز می گویند. کار و دانش شاخه ای است که برای افرادی در نظر گرفته شده است که علاقمند هستند زودتر وارد بازارکار شوند و بنابراین دروس نظری و پایه کمتری دارد. از همین روست که ادامه تحصیل در این شاخه نیز مشکل تر است. اما به نظر می رسد شاخه فنی و حرفه ای برای تربیت افراد متخصص تری پایه ریزی شده است که معمولاً ادامه تحصیل نیز می دهند.
قصد من این بود که در شاخه «فنی و حرفه ای» ادامه تحصیل دهم. اما مشکل اساسی این بود که هنرستان های پسرانه بیشتر رشته های فنی و هنرستان های دخترانه رشته های حرفه ای را ارائه می دادند و رشته نرم افزار نیز یک رشته حرفه ای بود
. خیلی پرس و جو کردم. به جاهای زیادی سر زدم. برای نمونه به هنرستان انقلاب اسلامی واقع در خیابان کاوه رفتم، تلفنی با مسئولان هنرستان خوانساری واقع در خیابان جی گفتگو کردم و... تا در پایان به هنرستان فنی ابوذر رسیدم.
خدمت دوستان و خوانندگان عزیز عارضم که بالاخره دوران راهنمایی و تحصیل در مدرسه راهنمایی شهدای گمنام (واقع در ملک شهر اصفهان) به پایان رسید و ما هم دبیرستانی شدیم
.
تنها دبیرستان پسرانه دولتی ملک شهر، دبیرستان محمد سلامتیان به مدیریت جناب آقای مسعود شاهنگی بود. که بنده در آن نامنویسی کردم. توی دبیرستان محمد سلامتیان هم بعضی از همکلاسی های پارسال (سال سوم راهنمایی مدرسه شهدای گمنام) بنده بودند مانند: حمیدرضا عطارپور، حسین طاهرزاده، مسعود باباصفری، مصطفی قربانی، سورانی و ... هم برخی دیگه که تازه باهاشون آشنا می شدم مثل: بهنام صاحبان، مهدی طاهریان، داریوش صادقی، محمدرضا صدرالدین و پدرام صدری و ... در کل جمع جالبی داشتیم
.
از دبیرهای اون سال هم آقایان عالمگیر(ریاضی 1) ، نبوی منش(ریاضی 2 و هندسه 1)، عبائیان(جغرافیا) و جان نثاری(شیمی 1) رو یادم میاد. یادش بخیر هنوز برخی از لحظات اون کلاس ها یادم هست (این قضیه مال 13 سال پیشه) مثلاً یادم میاد که یه بار کلی آقای جان نثاری دبیر محترم شیمی(یادش بخیر پیوند کواوالانسی و موازنه و ...)، نصیحتمون کرد، آخر حرفاش گفت الان همه تون تصمیم می گیرید که خودتون رو اصلاح کنید اما تا از کلاس رفتید بیرون همه چیز یادتون میره و دقیقاً هم همین جور شد
. حسین طاهرزاده هم شاهده. یه بار آقای نبوی منش دبیر محترم ریاضی و هندسه، برامون درباره عالم ذر و حیات انسان ها پیش از خلق شدن جسم شان، و همین طور درباره روش های اثبات وجود روح حرف زدند. و یادمه که از کلاس ریاضی 1 آقای عالمگیر (درسی که برای اولین بار با اتحاد ها توش آشنا می شدیم) فقط 2 نفر نمره ی قبولی گرفتیم. من با 11 و یکی از بچه ها با 16 این درس رو پاس کردیم و بقیه کلاس، همه افتادند
.
یادم میاد که توی درس مدنی یه آقای مسن و نسبتاً چاقی دبیرمون بودند (که متاسفانه فامیلشون یادم نمیاد)، از اولین جلسه های کلاس بود که نمی دونم چی شد که یه سوء تفاهمی پیش اومد و ایشون فکر کرد که من یه شیطنتی کردم (در حالی که من یکی از مودب ترین و ساکت ترین بچه های کلاس بودم) از اون به بعد همیشه یا تا میومد تو کلاس می گفت: «سلطانی برو بیرون». یا چهار چشمی منو می پایید که دست از پا خطا نکنم
.
با این حال شکر خدا که این دوران رو هم با موفقیت پشت سر گذاشتم و با معدل نسبتاً خوبی به سال دوم رسیدم.

خب، در پست قبلی خدمت دوستان عرض کردم که به دلیل خونه به خونه شدن، مجبور شدم که یک سال زودتر با مدرسه راهنمایی هفتم تیر خداحافظی کنم و آخرین سال دوره ی راهنمایی رو در ملک شهر یا به قول دوستان ملک سیتی بگذرونم.
برای اون سن من این تغییر خیلی بزرگی بود. نه تنها محله ای که توش زندگی می کردیم و دوستان و همکلاسی هام عوض شدند که فضا و جو مدرسه هم به کلی تغییر کرد که متاسفانه باید بگم تغییر هم به سمت منفی بود.
این تغییر جو، در معدل بنده در اون سال کاملاً خودشو نشون میده:

البته در کل ناراضی نیستم، چون افت تحصیلی فقط جنبه ی منفی اون دوران بود اما جنبه های مثبتی هم داشت. برای نمونه دوستای خوبی پیدا کردم که تا سال ها دوستیم باشون ادامه پیدا کرد. (باید اقرار کنم که در همون جو بد بچه های خوب و سالمی هم وجود داشتند.) یا فکر کنم ادب از که آموختی؟ از بی ادبان، بود که باعث شد با گذشت زمان انسان موقر و مودبی بشوم
.
در ضمن تصور می کنم قرار گرفتن در این جو باعث شد که سال ها بعد، در دوران خدمت، راحت تر بتونم افرادی از قشر لات و لوت و مزخرف رو تحمل و حتا باهاشون ارتباط برقرار کنم
.
در این سال هم موفقیت های بنده در سطح مدرسه ادامه پیدا کرد و در مسابقات علوم آزمایشگاهی در مدرسه اول و فکر کنم در سطح ناحیه نفر دوم شدم. لازمه که در اینجا از جناب آقای کوثری مسئول محترم آزمایشگاه مدرسه در آن سال ها به خاطر زحمات ایشان تشکر کنم.
اینم عکس یادگاریه که از اون دوران برام باقی مونده. توضیحات تصویر در ادامه مطلب آمده است.
خدمت خوانندگان عزیز عارضم که سال دوم راهنمایی آخرین سالی بود که بنده در مدرسه ی راهنمایی پسرانه هفتم تیر اصفهان بودم چرا که سال بعد به دلیل تعویض منزلمون مجبور شدم در ملک شهر به مدرسه برم.
بعضی از همکلاسی های بنده توی این سال ها که توی محله نو (محله نوی شیرازی ها) زندگی می کردیم و در مدرسه هفتم تیر درس می خوندم عبارت بودند:
و بعضی از دبیران اون زمان ما هم عبارت بودند از:
)
)
)
)یادش به خیر، چه دوره ای بود. همه اش هنوز جلوی چشممه. راستی از اون سال غیر از کارنامه ام یه یادگاری هم دارم:

دیدید چقدر کارم درست بوده
؟ هم از این لحاظ که تو مدرسه تو مسابقات علمی رتبه آورم، هم از این لحاظ که هنوز این معرفی نامه رو نگه داشته ام. اینم کارنامه ی اون سالم:

یادم میاد پیش از نامنویسی در مدرسه ی راهنمایی هفتم تیر، توی خواب دیدم که توی یه اتاق، یه آقایی فرمی به من داد که مشخصاتمو توش بنویسم.
چند روز بعد از این خواب، زمانی که با مامانم رفتیم به مدرسه ی هفتم تیر، همون آقا که تو خواب دیده بودمش اومد و بهم یه فرم داد که توی همون اتاق (با همون مشخصاتی که توی خواب دیده بودم) مشخصاتمو توش نوشتم.
بعدها (شاید چند سال بعد) فهمیدم به این صحنه ها که پیش از رخ دادن، آدم توی خواب می بینه دقیقاً همونارو مدتی بعد در بیداری می بینه میگن رویای صادقه.
در پست های قبلی یادم رفت بگم که از سال سوم دبستان، همیشه توی مسابقات علمی که برگزار می شد، نفر برتر مدرسه می شدم. اینم یه مدرک:

اینم یکی دیگه که نشون میده سال اول راهنمایی هم توی مدرسه نفر برتر شده و برای مرحله ی بعدی مسابقات علمی معرفی شده ام.

همون طور که در تصویر مشخصه، مدیر مدرسه مون در اون زمان هم آقای عظیمی بودند. راستی اون آقای محترم که در خواب و بیداری هم دیده بودم آقای ریاحی ناظم محترم اون زمان مدرسه هفتم تیر بودند.
اینم کارنامه ی سال اول راهنمایی من:

یادش بخیر. کلاس پنجم هم در دبستان 14 کلاسه علیه و در خدمت آقای بنده زاده بودم. خوب یادمه که آقای بنده زاده یه پیکان سبز رنگ داشت و وقتی میخواست کاری کنه که تلاش کنیم خوش خط بنویسیم، تعداد جاهایی که بد نوشته بودیم (مثلا الف رو بلندتر یا کوتاه تر نوشته بودیم) می شمرد، بعد مداد خودمون روی میذاشت لای انگشتامون و با مشت مبارکش می زد روی دست مون تا پدر صاحب بچه در بیاد
همین طور هنوز یادم هست که یه همکلاسی داشتم که فامیلش عندلیب بود و آقای بنده زاده خیلی از خط اون خوشش میومد و همیشه از خطش تعریف می کرد. اما به نظر من خطش خوب نبود و فقط درشت می نوشت
توی همین سال ها بود که مدرسه منو به کلاس های تیزهوشان معرفی کرد. این کلاس ها صبح های جمعه توی مدرسه صفاکار واقع در خیابان فروغی برگزار میشد و یادمه که با اطهری می رفتیم.
خلاصه تو اون سال هم من شاگرد سوم کلاس شدم و با دبستان علیه و آقای ریزلنجانی (ناظم محترم که ترکه آلبایوی خوشگل شون همیشه یادم می مونه) و آقای نصر آزادانی و دیگر سروران خداحافظی کرده و به راهنمایی رفتم.

سال چهارم دبستان را در همان دبستان 14 کلاسه علیه و در خدمت سرکار خانم بنی نجار بودم. خوشبختانه از اون سال و همکلاسی های اونوقتم یه عکس یادگاری هم دارم.

در سمت راست آقای وثوقی معلم ورزش و در سمت چپ سرکار خانم بنی نجار هستند. خودمم با یه فلش قرمز مشخص کرده ام که در تصویر پیدا باشه.
در کلاس سوم ابوذر در همان دبستان علیه که دو سال قبل را هم در آن گذرانده بودم، در خدمت سرکار خانم مختاری بودیم که خوشبختانه عکسی از ایشان برایم به یادگار مانده است

پس از گذراندن کلاس اول با رتبه ی ممتاز، در همان مدرسه (دبستان 14 کلاسه علیه) در کلاس دوم ثبت نام کردم (البته درستش اینه که مادر محترمم نام بنده را در این کلاس نوشتند).
کلاس به نام دوم مسلم بود و معلم محترم آن سرکار خانم مولودیان بودند. متاسفانه از کلاس های اول و دوم دبستان عکسی ندارم. اما یادم می آید که خانم مولودیان (که در آن زمان در یادداشت هایم نام ایشان را ملودیان نوشته ام که به گمانم اشتباه بوده است و درستش این است) خانمی مهربان و دوست داشتنی بودند و یکی از پاهایشان مشکلی داشت که در راه رفتن ایشان را به زحمت می انداخت.

در آن سال نیز از شاگردهای ممتاز مدرسه بودم و موفق به دریافت تقدیرنامه شدم.

هنگامی که به سن مدرسه رفتن رسیدم، ما توی خونه ی آقاجون (پدربزرگ مادری ام) توی خیابون احمدآباد زندگی می کردیم. بنابراین تو یه مدرسه توی همون محدوده اسم منو نوشتند.
اسم مدرسه، دبستان مومن زاده و محلش بر خیابون هاتف بود. چیز زیادی از اون دوران یادم نمیاد جز این که معلمم یه آقای لاغر و قد بلندی به نام آقای فولادگر بود و یه روز که می خواستم برم مدرسه (که یادم هم نمیاد چه مناسبتی داشت) مامان یه دونه گل کوکب سفید از تو باغچه کند و داد دستم که بدم به معلمم. منم گلو بهش دادم و معلمم خیلی خوشحال شد. منو بغل کرد و پرتاب کرد بالا

نظرات ()