نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ٢:٢٢ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
*دوستم می پرسه تو هم مثل من به طبیعت و دریا و گل و چیزای رمانتیک علاقه داری؟ پـــ نه پـــ من فقط به زباله دونی و آشغال و توالت عمومی و چیزای چندش آور علاقه دارم!!!!
* مامان و بابام موقع جابه جا کردن مبل یکدفعه ولش کردند رو پام اشکم در اومده، تازه می پرسن دردت اومد؟
پـــ نــه پـــ از اینکه می بینم رابطه شما دوتا این قدر خوبه و با هم همکاری می کنید، دارم اشک شوق می ریزم!!!
* لپ تاپم رو بردم نمایندگیش، می گم ضربه خورده کار نمی کنه، یارو میگه ضربه فیزیکی؟!!
پـــ نه پـــ ، یکم بی محلی کردم، ضربه روحـــی خورده.
* دارم کمرمو با نبش دیوار می خارونم خواهرم میگه کمرت می خاره ؟
میگم پــــ نه پــــ دارم علامت گذاری می کنم واسه خرس ها، راهو گم نکنن!!
* دارم چایی می خورم داغ بود سوختم داداشم می پرسه سوختی؟
می گم پـــ نه پـــ رفتم مرحله بعد!!!
* به همکارم می گم همین الان یه فیلم باحال دانلود کردم، می گه از تو اینترنت؟
پـــ نه پـــ از تو کانال کولر، اتفاقاً پهنای باندشم زیاده، قطعی هم نداره!!!
* رفتم ساعت سازی به یارو می گم ساعتم کار نمی کنه، میپرسه یعنی درستش کنم؟
پـــ نه پـــ باهاش صحبت کن سر عقل بیاد بره سر کار!!!
* تو فرودگاه دارم با رفیقم حرف میزنم یارو داره رد میشه میپرسه: شما ایرانی هستین؟
می گم:پـــ نه پـــ ما چینی هستیم فقط روی ما فارسی ساز نصب کردن!!!
* رفتم دکتر از منشیه می پرسم دکتر هست؟ میگه بله، می خوایید برید پیششون؟
پـــ نه پـــ اومدم ببینم اگه این وقت شب هنوز تو مطبند، تلاش شبانه روزیشون رو سرمشق زندگیم قرار بدم و برم
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱٢:٢٧ ق.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠
اهل دانشگاهم ...
رشته ام علافیست ...
جیبهایم خالیست
پدری دارم حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب
اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب میفهمم سهم آینده من بیکاریست
من نمیدانم که چرا میگویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
باید از مردم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آنها فهماند
که من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۳:٥٩ ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده، قُوَت کرد( زور زد). دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که « تاوان بده»!.
مرد به قصد فرار به کوچهای دوید، بن بست یافت. خود را به خانهای درافگند. زنی آنجا کنار حوض خانه چیزی میشست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچهای فروجست که در آن طبیبی خانه داشت. مگر جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایۀ دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد. «پدر مُرده» نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست!.
مَرد، همچنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افگند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست!.
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱٢:٠٧ ق.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش !
که مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش !
که سحرگاه کسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش !
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش !
که در این شهر، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سـحر نـزدیک است .....
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱٢:٠٠ ق.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠
در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می خوای بری تو؟
پـَـَـ نــه پـَـَـ درو باز کردم هوای کوچه عوض شه.
تا کمر رفتم تو موتور ماشینم که ببینم چه مرگشه ، رفیقم اومده میگه داری تعمیرش میکنی ؟
پـَـَـ نــه پـَـَـ دارم با مخزن روغن درددل می کنم.
کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم، بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده: آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام.
داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت
همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم.
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ٦:٠٢ ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠

آورده اند که روزی چرچیل، روزولت و استالین برای خوردن شام با هم نشسته بودند.
در کنار میز یکی از سگهای چرچیل ساکت نشسته بود و به آنها نگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛
چطوری میشه از این خردل تند به این سگ داد؟
روزولت گفت من بلدم و مقداری گوشت برید و خردل را داخل گوشت مالید و به طرف سگ رفت و گوشت را جلوی دهانش گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به خوردن کرد تا اینکه به خردل رسید، خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن صرفنظر کرد.
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱٠:٢٢ ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه اش کرد و تمیز کردن زمین رو -به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واستون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین..»
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»
رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.»

مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد.. نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10کیلویی گوجه فرنگی بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگیها رو فروخت.
در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه اش رو دو برابر کنه.. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ...
پنج سال بعد، اون مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ریزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه ی عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبتشون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد:
«من ایمیل ندارم.»
نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱۱:٢٠ ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩
کامپـیوتـر زن است یا مـرد؟
استاد زبان فرانسه در مورد مذکر یا مونث بودن اسم ها توضیح میداد که یکی پرسید :
کامپیوتر مذکر است یا مونث؟

همه دانشجویان دختر جنس رایانه را به دلایل زیر مرد اعلام کردند:
- وقتی به آن عادت می کنیم گمان می کنیم بدون آن قادر به انجام کاری نیستم.
- با آن که داده های زیادی دارند اما نادانند.
- قرار است مشکلات را حل کنند اما در بیشتر اوقات معضل اصلی خودشانند.
- همین که پایبند یکی از آنها شدید متوجه میشوید که اگر صبر کرده بودید مورد بهتری از آن نصیبتان می شد.
و همه دانشجویان پسر به دلایل زیر جنس رایانه را زن اعلام کردند:
- به غیر از خالق آنها کسی از منطق درونی آنها سر در نمی آورد.
- کسی از زبان ارتباطی آنها سر در نمی آورد.
- کوچکترین اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخیره می کنند تا بعد ها تلافی کنند.- همین که پایبند یکی از آنها شدید باید تمام پول خود را صرف خرید لوازم جانبی آنها بکنید.
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۳:٤۱ ب.ظ روز یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩
غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد
دارد این یارانه ها استان به استان می رسد
مبلغش هر چند فعلاً قابل برداشت نیست
موسم برداشت حتماً تا زمستان می رسد

در حساب بانکی ات عمری اگر پولی نبود
بعد از این یک پول یامفتی فراوان می رسد
چند سالی مایه داران حال می کردند و حال
نوبت حالیدن یارانه داران می رسد
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱۱:٥٥ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩
این بیماری شما باید فوری درمان بشه:
یعنی من ماه بعد قراره برم مسافرت و معالجه این بیماری خیلی ساده و سودآوره و بهتره زودتر ترتیبش رو بدم!
خوب بگید ببینم مشکلتون از کی شروع شد:
یعنی من از بیماریتون چیزی نفهمیدم و ایدهای ندارم و امیدوارم شما خودتون سرنخی به من بدین!
یک وقت دیگه از منشی برای آخرهای این هفته بگیر:
یعنی من امروز با دوستام دوره دارم، باید برم زودتر بزن به چاک!
هم خبرهای خوب و هم خبرهای بد براتون دارم:
یعنی خبر خوب اینه که من قراره یه ماشین جدید بخرم و خبر بد اینکه شما باید پول اونو بدین!
من به این آزمایشگاه اطمینان دارم بهتره آزمایشهاتون را اونجا انجام بدین:
یعنی من 40 درصد از پول آزمایش بیمارانی که به اونجا معرفی میکنم را میگیرم!
دارویی که براتون نوشتم داروی خیلی جدیدیه:
یعنی من دارم یه مقاله علمیمینویسم و میخواهم از شما مثل موش آزمایشگاهی استفاده کنم!
اگه تا یک هفته دیگه خوب نشدید یه زنگ به من بزنید:
یعنی من نمیدونم بیماریتون چیه شاید خود به خود تا یک هفته دیگه خوب بشه!
بهتره چندتا آزمایش تکمیلی هم انجام بدین:
یعنی من نفهمیدم بیماریتون چیه. شاید بچههای آزمایشگاه بهتون کمک کنن!
این بیماری الان خیلی شایعه:
یعنی این چندمین مریضیه که این هفته داشتم باید حتما امشب برم سراغ کتابهای پزشکی و درمورد این بیماری مطالعه کنم!
اگه این عوارض از بین نرفت هفته دیگه زنگ بزنید وقت بگیرین:
یعنی تا حالا مریضی به این سمجی نداشتم خدا را شکر که هفته دیگه مسافرتم و مطب نمیام!
فکر نمیکنم رفتن پیش فیزیوتراپیست فایدهای داشته باشه:
یعنی من از فیزیوتراپیستها نفرت دارم نرخهای ما رو شکستن!
ممکنه یک کمیدردتون بیاد:
یعنی هفته پیش دو تا مریض از شدت درد زبونشون رو گاز گرفتن!
فکر نمیکنید این همه استرس روی اعصابتون اثر گذاشته باشه:
یعنی من فکر میکنم شما دیوونه هستین و امیدوارم یک روانشناس پیدا کنم که هزینههای درمانتون رو باهاش قسمت کن
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱٢:۱٤ ق.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩
جانی ساعت 2 از محل کارش بیرون آمد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود، تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.
چند رستوران گرانقیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود :" ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار"، جانی معطل نکرد و داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست.
گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت:" ولی من این غذاها رو سفارش ندادم."

گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت:" خودشان می فهمند که من نخوردم!"
اما جانی موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت 15 دلار و 10 سنت.
جانی معترض شد " ولی من هیچکدومو نخوردم!" و مرد پاسخ داد " ما آوردیم می خواستین بخورین!"
جانی که خودش ختم زرنگهای روزگار بود، سری تکان داد و یک سکه 10 سنتی روی پیشخوان گذاشت و وقتی متصدی اعتراض کرد گفت:" من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره 15 دلار می گیرم."
متصدی گفت :" ولی ما که مشاوره نخواستیم؟!" و جانی پاسخ داد :"من که اینجا بودم می خواستین مشاوره بگیرین!"
و سپس به آرامی از آنجا خارج شد
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ٤:٥٩ ب.ظ روز جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩
یک روز دو تا آبادانی واسه هم خالی می بستند .
اولی میگه : ما یه کوه کنار خونه مون داریم که هر وقت می گیم حمید . دو
سه بار میگه حمید…. حمید…. حمید….
دومی میگه : این که چیزی نیست . ما یه کوه داریم کنار خونه مون که هر وقت
می گیم حمید . میگه : کدوم حمید؟
============ =
آبادانیه میگه : دیشب آبادان زلزله 11 ریشتری اومد
رفیقش میگه: پس آبادان با خاک یکی شد دیگه ؟
آبادانیه میگه : بع ، ولک ، مگه بچه ها گذاشتن
------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------
خبرنگار از یه آبادانی میپرسه ، جمعیت آبادان چقدره؟
آبادانی در جواب میپرسه با حومه یا بدون حومه؟
خبرنگار میگه با حومه آبادانی میگه با حومه میشه هفتاد میلیون
------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------
آبادانیه میره تو یه کتابفروشی میگه : وولک پوستر مو رو داری ؟
کتابفروش میگه : نه
آبادانیه می گه : وی ی ی تو هم تموم کردی ؟!!!
------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------
دو تا آبادانی به هم می رسن.
اولی می گه: جات خالی دیروز رفتم شکار هفت تا خرگوش چهار تا آهو سه تا
شیر شکار کردم.
دومی میگه: همش همین؟
اولی می گه: بابا، آخه با یک تیر مگه بیشتر از اینم می شه؟
دومی میگه : تازه تفنگم داشتی؟!
------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------
یه تهرانیه و آبادانیه رو داشتن اعدام میگردن تهرانیه مثل بید میلرزید
آبادانیه با خونسردیه تمام نگاهی کرد به تهرانیه و گفت: کا مگه بار اولته!!؟
------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------
آبادانیه میره تهرون سوار اتوبوس میشه ، به راننده بلیط میده.
راننده میگه آقا این بلیط ماله آبادانه
!
آبادانیه میگه : کوکا چیشتو خوب باز کن ! روش نوشته آبادان و حومه!...
------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------
یه آبادانیه وسط خیابون ایستاده بوده یه هو می بینه سیل داره همه جا رو
می گیره . عینک ریبونشو در می آره می زاره رو دمپایی ابریش هل می ده رو
آب می گه تو خودته نجات بده مو یه خاکی تو سروم می کنم
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱٢:٢۱ ق.ظ روز جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩
خانمی وارد داروخانه میشه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه میگه واسه چی سیانور میخوای؟
خانمه توضیح میده که لازمه شوهرش را مسموم کنه!
چشمهای داروسازه چهارتا می شه و میگه: خدا رحم کنه! خانوم من نمیتونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد... هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمیشه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.
بعد از این حرف خانمه دستش رو میبره داخل کیفش و از اون یه عکس میآره بیرون... عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام میخوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و میگه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!
نتیجهی اخلاقی: وقتی به داروخانه میروید، اول نسخهی خود را نشان بدهید!
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱٢:٤٠ ق.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
روزی مدیر یکی از شرکت های بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد.
جلو رفت و از او پرسید: "شما ماهانه چقدر حقوق دریافت میکنی؟"
جوان با تعجب جواب داد"ماهی 2000 دلار"
مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت:"این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، تو اخراجی !
ما به کارمندان خود حقوق میدهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند."
جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: "آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟"
کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: "او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود"
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱٢:۳٤ ق.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
مردی به استخدام یک شرکت بزرگ درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد":یک فنجان قهوه برای من بیاورید."
صدایی از آن طرف پاسخ داد:"شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟"
کارمند تازه وارد گفت:"نه"
صدای آن طرف گفت:"من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق"
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت:"و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره"
مدیر اجرایی گفت:"نه"
کارمند تازه وارد گفت:خوبه و سریع گوشی را گذاشت
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱٠:٥٩ ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
توی گمرک بین المللی یک دختر خوشگل که یه موصاف کن برقی نو از یه کشور دیگه خریده بوده از یه پدر روحانی میخواد کمکش کنه که این موصاف کن رو تو گمرگ زیر لباسش بزاره و بیرون ببره تا خانم خوشگله مالیات نده.
پدر روحانی میگه: باشه ولی بشرطه اینکه اگه پرسیدن من دروغ نمیگم.
دختره که چاره نداشته میگه باشه.

دم گمرگ مامور میپرسه: پدر چیزی با خودت داری که اظهار کنی؟
پدر روحانی میگه: از سر تا کمرم چیزی ندارم!
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ٧:٠٩ ب.ظ روز جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
آخر این هفته، جشن ازدواج ما به پاست
با حضور گرم خود، در آن صفا جاری کنید
ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است
لطفاً از آوردن اطفال، خودداری کنید

بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ
معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید
تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه
با غذا و میوه ی آن جشن افطاری کنید
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱۱:٥۸ ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
با تشکر از دوست عزیز و همکار سابقم مهندس حامد کشاورز که این مطلب رو برام ارسال کرده اند:
همیشه خانم ها به امر شریف «شرط و شروط تعیین کردن» مشغولن.
ولی حالا وقتشه که ما مردها هم تکلیف خودمون رو روشن کنیم...
خانوما توجه کنن: اینها قانون های ما هستن؛
توجه بفرمایید که همه قانون ها شماره «1» هستن!

1. با شما خرید کردن ورزش نیست. ما هم دوست نداریم فکر کنیم که هست!
1. گریه کردن یعنی باج خواستن!
1.هر چیزی که می خواهید درست بگید. بذارید درست روشنتون کنیم؛ با گوشه زدن به جایی نمی رسین. با کنایه زدن به جایی نمی رسین. با حرفای مبهم به جایی نمی رسین. صاف و پوست کنده بگین چه مرگتونه!
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۸:٥٠ ب.ظ روز سهشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱۱:۱٩ ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩

1-اعداد و ارقام غیر ضروری رو دوربنداز!
این اعداد شامل سن، قد و وزن میشه
بگذار دکترها راجع به این عددها نگران باشن
خوب واسه همینه که بهشون حق ویزیت می دی.
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۸:۱٠ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩
|
الا دختر که چشم زاغ داری
سبد در دست و میل باغ داری
توکه شیرین و خوش بنیاد هستی
چرا تنها و بی فرهاد هستی
مبادا همچنان بی خواستگاری؟
توهم از چهره های ماندگاری؟
الهی من بمیرم نازنینم
تورا اینگونه بی شوهر نبینم
نبینم سن و سالت رفته بالا
نبینم مانده ای در پیش بابا
نبینم یک پیامک هم نداری
ایمیلی از سیامک هم نداری
|

|
|
مشو نومید راهی دارد این کار
|
|
همین الان قدم در باغ بگذار
|
|
برو جانم گره بر سبزه انداز
|
|
که خیلی زود بختت می شود باز
|
|
بزن چندین گره ، ای مهربانم
|
|
یک از رو یکی از زیر، جانم
|
|
اگر رویی عمل ننمود یکبار
|
|
همان زیری بلا شک می کند کار
|
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱٢:۱٢ ق.ظ روز سهشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩

زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر میره
دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.
دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده.
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.
خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.
دکتر گفت: میبینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن!!
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۳:٠٤ ق.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸
روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام» رییس پرسید: «بابا خونس؟» صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»
ـ می تونم با او صحبت کنم
کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۳:٠٠ ق.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸
چندی پیش دوستم تعریف می کرد که برادرزاه ی دبستانی اش هیجان زده از مدرسه به خانه می آید و می گوید که سر صف اعلام کردند که هر کس که بهترین تحقیق راجع به زندگی عمه عطار بکند و تا پایان هفته به مدرسه بدهد جایزه تعلق می گیرد.
همه خانواده به اصرار برادرزاده به تکاپو افتادند تا راجع به عمه عطار تحقیق کنند اما دریغ از یک خط که در مورد خانواده پدری عطار در کتابها نوشته شده باشد و معلوم نبود آیا عطار عمه هم داشته است یا نه؟ به هر کسی که دستی در ادبیات داشت رو انداختند و همه متعجب بودند که این دیگر چه جور مسابقه ای است؟ باز اگر راجع به خود عطار بود یک حرفی اما عمه عطار؟!!!
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱٠:٤٢ ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
صبحگاه:
فرمانده گروهان: پس این سربازه ها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه!
) کجان؟
سرگروهبان یگان: جناب سروان همه شون تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن
ساعت 10 صبح همه بیدار میشوند...
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱٠:۳٠ ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
کارمند بانک : می تونی یه وام واسه ما جور کنی؟
مهندس کامپیوتر : ویندوز کامپیوتر من کند شده، شاید ویروسی هم شده باشه، می تونی ویندوزمو عوض کنی؟
نظامی : چند وقته به داداشم که سربازه مرخصی نداده اند، میتونی سفارششو بکنی؟
پزشک عمومی : می تونی برای چهارشنبه که بچه ام نرفته مدرسه یه گواهی بنویسی؟
دندونپزشک : بیا این دندون عقل من رو نگاه کن ببین سیاه شده باید بکشمش یا پرش کنم؟
تعمیرکار ماشین : این ماشین من نمی دونم چرا هی صدای اضافی می ده، می تونی بیای یه نیگا بهش بندازی؟!
بازیگر : واسه کسایی که میخوان بازیگر بشن چه نصیحتی دارید؟
مدیر یه جایی : می شه واسه این بهرام ما یه کار جور کنی؟
موبایل فروش : آقا این گوشی 1100 مارو می شه با یه گوشی بهتر عوض کنی؟!
معلم : این حسن ما یه خورده تو ریاضی اش بازیگوشی می کنه می شه این پنج شنبه ی قبل از امتحان ریاضی اش شام تشریف بیارین خونه ما سر راه این اتحادارو هم یه بار براش بگین؟!
نماینده مجلس : این شهرام ما خیلی پسر گلیه، می خواد زن بگیره می شه کمک کنید معافی این بچه رو بگیریم؟!
کارمند سازمان سنجش : سؤالای کنکور سال بعد رو نداری؟
نویسنده : یه روز بیا سر فرصت قصه زندگیمو برات تعریف کنم کتابش کنی!
معمار : این خونه مون باید کفش سرامیک شه و آشپزخونه اش اُپن، فکر می کنی چند روزه تموم می کنی؟
طلا فروش : چرا طلا گرون شده؟
اقتصاد دان : بالاخره این بنزین رو می خوان چی کار کنن؟
وکیل : من اگه بخوام حضانت بچه ام رو بگیرم چی کار باید بکنم؟
روان شناس : من الان یه چند وقتیه بچه ام شبا جاشو خیس می کنه، روزا هم بیش فعاله، شوهرم هم شیش ماهه خونه نیومده، این اواخر همه موهاشو کنده بود، خودمم فکر کنم افسردگی گرفتم، می خوام طلاق بگیرم، بعدشم خودکشی، سم هم تهیه کردم!!!!حالا چی کار می تونی برام بکنی؟
تایپیست: یه پایان نامه دارم ۹۵۸ صفحه اصلاً وقت ندارم تایپش کنم، نظر تو چیه؟
فریب ما نخور آقا، دروغ می گوییم
به جان حضرت زهرا (س) دروغ می گوییم
چه ناله ای؟ چه فراقی؟ چه درد هجرانی؟
نیا نیا گل طاها دروغ می گوییم
تمام چشم به راهی و انتظار و فراق
و ندبه های فرج را دروغ می گوییم
دلی که مأمن دنیاست جای مولا نیست
اسیر شهوت دنیا، دروغ می گوییم
زبان، سخن ز تو گوید ولی برای مقام
به پیش چشم خدا دروغ می گوییم
کدام ناله غربت؟ کدام درد فراق؟
قسم به ام ابیها (س) دروغ می گوییم
خلاصه، ای گل نرگس کسی به فکر تو نیست
و ما به وسعت دریا دروغ می گوییم
مرا ببخش عزیزم که باز می گویم
نیا نیا گل طاها دروغ می گوییم
منبع: وبلاگ کمی حرف راست