نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱٢:٤۳ ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩
ضمن تبریک به هم هنرستانی های عزیز از این بابت که هنرستانمون (هنرستان فنی ابوذر اصفهان یا همون هنرستان فنی شماره 1 اصفهان) به عنوان یکی از 3 مدرسه ماندگار استان ثبت شد، به ادامه سرگذشت حقیر می پردازیم.
متن خبر در خبرگزاری جمهوری اسلامی(ایرنا)، آژانس خبری شهر اصفهان (ایمنا)، فارس نیوز
سال سوم خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنم، گذشت. و وقتی آدم فکر می کنه می بینه که چقدر حیفه که فقط 2 سال توی هنرستان به اون خوبی باشی. خب، شاید هم زیباییش به همون کوتاهیش بود. به این که ریاضی 5 رو بتونی تبصره بکنی
و یه ترم بیشتر به خاطر یه درس خودتو معطل نکنی
.

ناگفته نمونه که توی این مدت، واسه المپیاد کامپیوتر توی هنرستان و ناحیه رتبه آوردم. خلاصه تحصیل توی هنرستان ابوذر تموم شد و تنها خوشحالی که در هنگام رفتن از اون هنرستان برام موند این بود که وقتی گواهی موقتمو می گرفتم، آقای مهندس اکرام نیا پرسید کجا قبول شدی و من با لبخند گفتم مهاجر
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱۱:٠۱ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩
در ادامه سرگذشتم، دو سال توی هنرستان فنی ابوذر (یا همون هنرستان فنی شماره 1 اصفهان) در رشته نرم افزار کامپیوتر درس خوندم تا موفق به دریافت دیپلم فنی کامپیوتر شدم.
این دو سال بسیار دل انگیز و خواستنی بود. هنوز یادمه روز اولی که قرار بود بریم سر کلاس و باید حدود یک ربع یا بیست دقیقه به ساعت هشت برای صف بستن و صبحگاه در هنرستان حاضر می شدیم، من خیلی زود از خونه مون توی خانه اصفهان راه افتاده بودم و بعد از چند دقیقه پیاده روی تا ایستگاه اتوبوس و دو تا اتوبوس سوار شدن، سر ساعت هفت بود که به هنرستان رسیدم. کف حیاط بزرگ هنرستان آب پاشیده بودن و هوای بسیار دلچسبی بود. در ضمن یه موسیقی ملایم هم از بلندگوهای هنرستان پخش می شد که این اولین روز رو برای من بسیار خاطره انگیزتر کرد.
اولین سال، سال تحصیلی 76-77 بود و اولین دبیر کامپیوتر ما، آقای مهندس محمدرضا ماجد حسین آبادی. کسی که مسلماً حق زیادی به گردن همه ما بچه های اون دوره داره. چون به نوعی مثل معلم کلاس اول دبستان که اولین کسیه که قلم دست گرفتن رو یادمون میده، آقای ماجد هم کسی بود که الفبای کامپیوتر رو یادمون داد.
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱٠:٤٦ ب.ظ روز سهشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩
با سلام، خب، دوستانی که سرگذشت بنده رو دنبال کرده بودند دیدند که با رفتنم به دبستان شروع کرده و هر سال توضیح مختصری دادم. با رفتن به دوره راهنمایی، به دلیل این که به زمان حال نزدیکتر بود و بنده هم بیشتر به خاطر می آوردم، همچنین به دلیل آغاز دوران بلوغ و تاثیرگذاری بیشتر این دوره در زندگی شخصی، کمی طول و تفسیرها بیشتر شد.
اما بعد از سال اول دبیرستان و انتخاب رشته، توقفی نسبتاً طولانی داشتم و بیشتر به مسائل متفرقه و زنگ تفریح پرداخته شد (که شاید بد هم نبود)
. به هر حال به اونجا رسیدیم که بنده رشته ی کامپیوتر رو برای ادامه تحصیل انتخاب (پست مرتبط) و کار ادامه تحصیل رو در هنرستان فنی ابوذر از پی گرفتم. و اما ماجرای ثبت نام در هنرستان ابوذر:
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ٢:٠۸ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
پس از به پایان رسیدن سال اول دبیرستان، زمان آن بود که رشته ای که قصد دارم در آن ادامه تحصیل بدهم را انتخاب کنم.
من به رشته نرم افزار دلبستگی داشتم و شکی نداشتم که باید آن را انتخاب کنم. به ویژه که آن زمان تلویزیون هم یک سریال خارجی به نام «برنامه ای برای جنایت» پخش می کرد که توش مردی که نقش اول را بازی می کرد یک نابغه در دانش کامپیوتر بود
. روشن بود که برای ادامه تحصیل در این رشته باید دبیرستان را ترک کرده و به هنرستان می رفتم.
مانند همین روزگار، در سال 1376 هم عده ای از مردم تصور می کردند بچه های درس نخوان و تنبل که مغرشان ریاضی را درک نمی کند به هنرستان می روند
. با این حال من هیچ ارزشی برای این گونه تصورات خام آن افراد قایل نبودم و مصرانه به دنبال هنرستانی می گشتم که این رشته را ارائه دهد
.
همانگونه که به گمان بسیار می دانید، در هنرستان دو شاخه تحصیلی جداگانه «فنی و حرفه ای» و «کار و دانش» وجود دارد و به دانش آموزان شاخه «فنی و حرفه ای» هنرجو و به دانش آموزان شاخه «کار و دانش» هنرآموز می گویند. کار و دانش شاخه ای است که برای افرادی در نظر گرفته شده است که علاقمند هستند زودتر وارد بازارکار شوند و بنابراین دروس نظری و پایه کمتری دارد. از همین روست که ادامه تحصیل در این شاخه نیز مشکل تر است. اما به نظر می رسد شاخه فنی و حرفه ای برای تربیت افراد متخصص تری پایه ریزی شده است که معمولاً ادامه تحصیل نیز می دهند.
قصد من این بود که در شاخه «فنی و حرفه ای» ادامه تحصیل دهم. اما مشکل اساسی این بود که هنرستان های پسرانه بیشتر رشته های فنی و هنرستان های دخترانه رشته های حرفه ای را ارائه می دادند و رشته نرم افزار نیز یک رشته حرفه ای بود
. خیلی پرس و جو کردم. به جاهای زیادی سر زدم. برای نمونه به هنرستان انقلاب اسلامی واقع در خیابان کاوه رفتم، تلفنی با مسئولان هنرستان خوانساری واقع در خیابان جی گفتگو کردم و... تا در پایان به هنرستان فنی ابوذر رسیدم.
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱۱:٤۱ ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
خدمت دوستان و خوانندگان عزیز عارضم که بالاخره دوران راهنمایی و تحصیل در مدرسه راهنمایی شهدای گمنام (واقع در ملک شهر اصفهان) به پایان رسید و ما هم دبیرستانی شدیم
.
تنها دبیرستان پسرانه دولتی ملک شهر، دبیرستان محمد سلامتیان به مدیریت جناب آقای مسعود شاهنگی بود. که بنده در آن نامنویسی کردم. توی دبیرستان محمد سلامتیان هم بعضی از همکلاسی های پارسال (سال سوم راهنمایی مدرسه شهدای گمنام) بنده بودند مانند: حمیدرضا عطارپور، حسین طاهرزاده، مسعود باباصفری، مصطفی قربانی، سورانی و ... هم برخی دیگه که تازه باهاشون آشنا می شدم مثل: بهنام صاحبان، مهدی طاهریان، داریوش صادقی، محمدرضا صدرالدین و پدرام صدری و ... در کل جمع جالبی داشتیم
.
از دبیرهای اون سال هم آقایان عالمگیر(ریاضی 1) ، نبوی منش(ریاضی 2 و هندسه 1)، عبائیان(جغرافیا) و جان نثاری(شیمی 1) رو یادم میاد. یادش بخیر هنوز برخی از لحظات اون کلاس ها یادم هست (این قضیه مال 13 سال پیشه) مثلاً یادم میاد که یه بار کلی آقای جان نثاری دبیر محترم شیمی(یادش بخیر پیوند کواوالانسی و موازنه و ...)، نصیحتمون کرد، آخر حرفاش گفت الان همه تون تصمیم می گیرید که خودتون رو اصلاح کنید اما تا از کلاس رفتید بیرون همه چیز یادتون میره و دقیقاً هم همین جور شد
. حسین طاهرزاده هم شاهده. یه بار آقای نبوی منش دبیر محترم ریاضی و هندسه، برامون درباره عالم ذر و حیات انسان ها پیش از خلق شدن جسم شان، و همین طور درباره روش های اثبات وجود روح حرف زدند. و یادمه که از کلاس ریاضی 1 آقای عالمگیر (درسی که برای اولین بار با اتحاد ها توش آشنا می شدیم) فقط 2 نفر نمره ی قبولی گرفتیم. من با 11 و یکی از بچه ها با 16 این درس رو پاس کردیم و بقیه کلاس، همه افتادند
.
یادم میاد که توی درس مدنی یه آقای مسن و نسبتاً چاقی دبیرمون بودند (که متاسفانه فامیلشون یادم نمیاد)، از اولین جلسه های کلاس بود که نمی دونم چی شد که یه سوء تفاهمی پیش اومد و ایشون فکر کرد که من یه شیطنتی کردم (در حالی که من یکی از مودب ترین و ساکت ترین بچه های کلاس بودم) از اون به بعد همیشه یا تا میومد تو کلاس می گفت: «سلطانی برو بیرون». یا چهار چشمی منو می پایید که دست از پا خطا نکنم
.
با این حال شکر خدا که این دوران رو هم با موفقیت پشت سر گذاشتم و با معدل نسبتاً خوبی به سال دوم رسیدم.

نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ٤:٤٧ ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸
خب، در پست قبلی خدمت دوستان عرض کردم که به دلیل خونه به خونه شدن، مجبور شدم که یک سال زودتر با مدرسه راهنمایی هفتم تیر خداحافظی کنم و آخرین سال دوره ی راهنمایی رو در ملک شهر یا به قول دوستان ملک سیتی بگذرونم.
برای اون سن من این تغییر خیلی بزرگی بود. نه تنها محله ای که توش زندگی می کردیم و دوستان و همکلاسی هام عوض شدند که فضا و جو مدرسه هم به کلی تغییر کرد که متاسفانه باید بگم تغییر هم به سمت منفی بود.
این تغییر جو، در معدل بنده در اون سال کاملاً خودشو نشون میده:

البته در کل ناراضی نیستم، چون افت تحصیلی فقط جنبه ی منفی اون دوران بود اما جنبه های مثبتی هم داشت. برای نمونه دوستای خوبی پیدا کردم که تا سال ها دوستیم باشون ادامه پیدا کرد. (باید اقرار کنم که در همون جو بد بچه های خوب و سالمی هم وجود داشتند.) یا فکر کنم ادب از که آموختی؟ از بی ادبان، بود که باعث شد با گذشت زمان انسان موقر و مودبی بشوم
.
در ضمن تصور می کنم قرار گرفتن در این جو باعث شد که سال ها بعد، در دوران خدمت، راحت تر بتونم افرادی از قشر لات و لوت و مزخرف رو تحمل و حتا باهاشون ارتباط برقرار کنم
.
در این سال هم موفقیت های بنده در سطح مدرسه ادامه پیدا کرد و در مسابقات علوم آزمایشگاهی در مدرسه اول و فکر کنم در سطح ناحیه نفر دوم شدم. لازمه که در اینجا از جناب آقای کوثری مسئول محترم آزمایشگاه مدرسه در آن سال ها به خاطر زحمات ایشان تشکر کنم.

اینم عکس یادگاریه که از اون دوران برام باقی مونده. توضیحات تصویر در ادامه مطلب آمده است.
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ٢:٥٤ ق.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸
خدمت خوانندگان عزیز عارضم که سال دوم راهنمایی آخرین سالی بود که بنده در مدرسه ی راهنمایی پسرانه هفتم تیر اصفهان بودم چرا که سال بعد به دلیل تعویض منزلمون مجبور شدم در ملک شهر به مدرسه برم.
بعضی از همکلاسی های بنده توی این سال ها که توی محله نو (محله نوی شیرازی ها) زندگی می کردیم و در مدرسه هفتم تیر درس می خوندم عبارت بودند:
- احسان شیخ بهایی (یادم میاد که صبح صبحونه نمی خورد و فقط مسواک می زد و میومد مدرسه - توی شنا استعداد خوبی داشت و با داداشش ایمان میرفت استخر - از مدرسه که میومیدیم همیشه نوشابه می خرید و می خورد)،
- علیرضا زاده محمدی (یه مدت با همدیگه تله پاتی تمرین کردیم، پیشرفت مون هم بد نبود اما یهو گفت من دوست دارم یه آدم عادی باشم و دیگه ادامه نداد - تو یه مدت کوتاه با ورزش کلی وزن کم کرد)،
- محسن صادقیان (به خرید و فروش ماهی تزیینی آکواریومی علاقه داشت)،
- مجید شیرانی (داداشش کلاس اون دبستان که بودم مبصر کلاسمون بود - خودش هم چندسال بعد که دیدم، اومده بود توی رشته کامپیوتر)،
- مهدی آرچین (یادم میاد که توی دبستان علیه هم بود و آقای ریزلنجانی - ناظم محترم - هم خیلی از دستش شاکی می شد)،
- طرقی،
- محسن سلطان زاده،
- روغن خزایی ها(یاسر عموی هادی بود و خونه شون خیابون صمدیه یا کهندژ بود)،
- اصغر شفیعی، محمد شفیعی، شهاب شاهرویی، مصطفی صفاوردی (امیدوارم فامیلشو درست گفته باشم، دوست شهاب شاهرویی بود)، محمد راکیان (که رقیبم بود و همیشه چون ورزشش بهتر از من می شد اون شاگرد اول می شد)، عباسی، ریزی، بینا، علیرضا رضایی(بچه خمینی شهر بود)، صالحی(بچه خمینی شهر بود)، شعرباف، شریف بهشتی(که سر صف قرآن می خوند) و ...
و بعضی از دبیران اون زمان ما هم عبارت بودند از:
- آقای اکرمی فر (دبیر قرآن که چون قرآنم خوب بود، خیلی به من لطف داشتند
)
- آقای امیری (دبیر ریاضی که یک بار یه سیلی جانانه از ایشان یادگاری گرفتم
)
- آقای عطایی (دبیر حرفه و فن که بچه های بی مزه خیلی اذیت شون می کردند و یه بار هم به همین دلیل آقای ریاحی ناظم محترم مدرسه - به ضرب چوب - مجبورمون کردن شعر معلم چو کانونی از آتش است رو از بر کنیم که هنوزم بخشی از اون یادم هست)
- آقای آزادفر (دبیر علوم تجربی که یادم میاد یه بار از خمیازه کشیدن من سر کلاس خیلی ناراحت شدند
)
- آقای فروزان (دبیر تعلیمات دینی که یادمه وضو گرفتن رو به صورت عملی سر کلاس یادمون دادند. یادم میاد که راکیان رفت جلو که وضو بگیره و آب از بین انگشتاش می ریخت و نمی تونست آبو تو دستش نگه داره. یادش بخیر )
- و دیگر سروران که متاسفانه اسمشون یادم نمیاد اما چهره شون توی ذهنم هست مثل دبیر عربی مون (البته نه آقای خاکپور - یه دبیر دیگه داشتیم که جوان تر بودند)، دبیر پرورشی مون (که راجع به خودسازی و رپ و متال و این جور چیزا می گفتن)، یه دبیر ریاضی دیگه که داشتیم (می گفتند که من به بچه هایی که توی خیابون می بینم که موهاشونو از ته زده اند احترام می ذارم چون این نشانه ی محصل بودنه)، دبیر فارسی مون (که توی وقت اضافه ای که بعد از تموم شدن درس جدید تا آخر زنگ داشتیم مجبورمون می کردند که از روی درس بنویسیم)، دبیر انشا (که وقتی صدام می لرزید و نمی تونستم انشامو بخونم، ازشون خواهش کردم ایشون با صدای بلند انشای منو برا بچه ها خوندن)، دبیر زبان مون (که همون دبیر فارسی مون بودند و به من می گفتن کاش دستخط فارسیت هم مثل دست خط انگلیسیت بود - بس که فارسی رو بد می نوشتم
)
یادش به خیر، چه دوره ای بود. همه اش هنوز جلوی چشممه. راستی از اون سال غیر از کارنامه ام یه یادگاری هم دارم:

دیدید چقدر کارم درست بوده
؟ هم از این لحاظ که تو مدرسه تو مسابقات علمی رتبه آورم، هم از این لحاظ که هنوز این معرفی نامه رو نگه داشته ام. اینم کارنامه ی اون سالم:

نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱:۱٧ ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸
یادم میاد پیش از نامنویسی در مدرسه ی راهنمایی هفتم تیر، توی خواب دیدم که توی یه اتاق، یه آقایی فرمی به من داد که مشخصاتمو توش بنویسم.
چند روز بعد از این خواب، زمانی که با مامانم رفتیم به مدرسه ی هفتم تیر، همون آقا که تو خواب دیده بودمش اومد و بهم یه فرم داد که توی همون اتاق (با همون مشخصاتی که توی خواب دیده بودم) مشخصاتمو توش نوشتم.
بعدها (شاید چند سال بعد) فهمیدم به این صحنه ها که پیش از رخ دادن، آدم توی خواب می بینه دقیقاً همونارو مدتی بعد در بیداری می بینه میگن رویای صادقه.
در پست های قبلی یادم رفت بگم که از سال سوم دبستان، همیشه توی مسابقات علمی که برگزار می شد، نفر برتر مدرسه می شدم. اینم یه مدرک:

اینم یکی دیگه که نشون میده سال اول راهنمایی هم توی مدرسه نفر برتر شده و برای مرحله ی بعدی مسابقات علمی معرفی شده ام.

همون طور که در تصویر مشخصه، مدیر مدرسه مون در اون زمان هم آقای عظیمی بودند. راستی اون آقای محترم که در خواب و بیداری هم دیده بودم آقای ریاحی ناظم محترم اون زمان مدرسه هفتم تیر بودند.
اینم کارنامه ی سال اول راهنمایی من:

نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ٦:٢۱ ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
یادش بخیر. کلاس پنجم هم در دبستان 14 کلاسه علیه و در خدمت آقای بنده زاده بودم. خوب یادمه که آقای بنده زاده یه پیکان سبز رنگ داشت و وقتی میخواست کاری کنه که تلاش کنیم خوش خط بنویسیم، تعداد جاهایی که بد نوشته بودیم (مثلا الف رو بلندتر یا کوتاه تر نوشته بودیم) می شمرد، بعد مداد خودمون روی میذاشت لای انگشتامون و با مشت مبارکش می زد روی دست مون تا پدر صاحب بچه در بیاد
همین طور هنوز یادم هست که یه همکلاسی داشتم که فامیلش عندلیب بود و آقای بنده زاده خیلی از خط اون خوشش میومد و همیشه از خطش تعریف می کرد. اما به نظر من خطش خوب نبود و فقط درشت می نوشت
توی همین سال ها بود که مدرسه منو به کلاس های تیزهوشان معرفی کرد. این کلاس ها صبح های جمعه توی مدرسه صفاکار واقع در خیابان فروغی برگزار میشد و یادمه که با اطهری می رفتیم.
خلاصه تو اون سال هم من شاگرد سوم کلاس شدم و با دبستان علیه و آقای ریزلنجانی (ناظم محترم که ترکه آلبایوی خوشگل شون همیشه یادم می مونه) و آقای نصر آزادانی و دیگر سروران خداحافظی کرده و به راهنمایی رفتم.

نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱٢:٥۸ ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
سال چهارم دبستان را در همان دبستان 14 کلاسه علیه و در خدمت سرکار خانم بنی نجار بودم. خوشبختانه از اون سال و همکلاسی های اونوقتم یه عکس یادگاری هم دارم.

در سمت راست آقای وثوقی معلم ورزش و در سمت چپ سرکار خانم بنی نجار هستند. خودمم با یه فلش قرمز مشخص کرده ام که در تصویر پیدا باشه.
نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ٤:٥۱ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸
در کلاس سوم ابوذر در همان دبستان علیه که دو سال قبل را هم در آن گذرانده بودم، در خدمت سرکار خانم مختاری بودیم که خوشبختانه عکسی از ایشان برایم به یادگار مانده است

نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ٤:٤٠ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸
پس از گذراندن کلاس اول با رتبه ی ممتاز، در همان مدرسه (دبستان 14 کلاسه علیه) در کلاس دوم ثبت نام کردم (البته درستش اینه که مادر محترمم نام بنده را در این کلاس نوشتند).
کلاس به نام دوم مسلم بود و معلم محترم آن سرکار خانم مولودیان بودند. متاسفانه از کلاس های اول و دوم دبستان عکسی ندارم. اما یادم می آید که خانم مولودیان (که در آن زمان در یادداشت هایم نام ایشان را ملودیان نوشته ام که به گمانم اشتباه بوده است و درستش این است) خانمی مهربان و دوست داشتنی بودند و یکی از پاهایشان مشکلی داشت که در راه رفتن ایشان را به زحمت می انداخت.

در آن سال نیز از شاگردهای ممتاز مدرسه بودم و موفق به دریافت تقدیرنامه شدم.

نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ۱:٥۳ ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
هنگامی که به سن مدرسه رفتن رسیدم، ما توی خونه ی آقاجون (پدربزرگ مادری ام) توی خیابون احمدآباد زندگی می کردیم. بنابراین تو یه مدرسه توی همون محدوده اسم منو نوشتند.
اسم مدرسه، دبستان مومن زاده و محلش بر خیابون هاتف بود. چیز زیادی از اون دوران یادم نمیاد جز این که معلمم یه آقای لاغر و قد بلندی به نام آقای فولادگر بود و یه روز که می خواستم برم مدرسه (که یادم هم نمیاد چه مناسبتی داشت) مامان یه دونه گل کوکب سفید از تو باغچه کند و داد دستم که بدم به معلمم. منم گلو بهش دادم و معلمم خیلی خوشحال شد. منو بغل کرد و پرتاب کرد بالا

نویسنده :
بهزاد سلطانی - ساعت ٢:۱٩ ق.ظ روز سهشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸